تبليغاتX
ناگفته های چند تا همکلاسی

سلام بربچ باحال نادیا خواننده ی شمااومد

امروز به دلیل برف تعطیل  تا ساعت ۷  کسی نمی دونست تعطیل چون که من هفته ی پیش به بچه ها زنگ زدم که تعطیل دیشب الیسا وشیماوهلیاومهساومهرنازبه خونه ی ما زنگ زدند انقدر زنگ زدند که من نتونستم درس بخونم واز ساعت ۸تا ۲ شب درس خوندم .

صبح وایساده بودم که بیان دنبالم که بابام ازپنجره داد زد وگفت نادیا تعطیل خیلی ضایع شدم.

حالا یه شعر براتون می نویسم


وقتی فایده ای نداره غصه خوردن برای چی              برای عشقای تو خالی ساده مردن برای چی

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 9:33 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام من نادیا هستم

خواهش میکنم دست نزنید شلوغ نکنین براتون میخونم

من برات بیس میزنم تا توروبرقصونم

بس دیگه بیشتر ازاین نمیتونم

یه بوس برای همتون خداحافظ

 نوشته شده توسط نادیا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 10:30 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام به تمام دوستان باحال خودم

همین طور که خودتون میدونید و یه جورایی با این

مسئله دست و پنجه نرم میکنید

امتحانات شروع شده ووووووووووو

 

متاسفانه هیچ کدوم از ما ناقلاها وقت اپ کردن نداریم

 

اما بعد از این فصل مذخرف امتحانات

منتظر خبرهای جدید از

 

گند کاریهای ما همکلاسیها

باااااااااااااااااااااااشید

ندا(خشگله)

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:13 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام چيزي كه امروز ميخوام براتون تعريف كنم

 بيشتر جنبه ي عبرت داره تا خاطره

يعني اينكه گل كاري هاي همكلاسيها به شدت لووووووووووووووووووو

رفت

ماجرا از اين قراره كه................................

اين اواخر ما همكلاسيها زده بوديم سيم اخر

باورتون ميشه سر امتحان ترم هنر

كه ديگه اينقدر اسونه قبل از اينكه برگه هامو نو بديم خودمون

با تقلبي هامون صحيح كرديم

سر ميان ترم پرورشي من (ندا گله)و سعيده بر گه هامونو عوض كرديم

(اخه اين كار ادم عاقله)

راستش نميدونم خدا چرا اينقدر ما ها رو

دوست داره كه اون لحظه اصلا هيچ كس نفهميد

خلاصه اين كار ها ادامه داشت تا سر امتحان عربي

كه از شانس بد ما با اين اولي هاي بچه و فوضول و خبر كش

قاطي بوديم

البته من و شيما و ديگر همكلاسيها

كه خداييش درسمون خوبه و خانمها مثل

چشمشون به ما اعتماد دارند

خودمونو حفظ كرديم

و خدا وكيلي حتي يك كلمه هم تقلب نكرديم

چون هيچ احتمال اينكه ما از اين كار ها رو بكنيم و

نميده

امااااااااااااااااا

چند تا ديگه از همكلاسيهاي بزغاله ذاتشون

نذاشته بود و تقلبي كرده بودند

اين اوليهاي بيشعور هم همون لحظه به

معاون و مدير گفتند

خانم معاون چنان برامون خط و نشان

كشيدند كه حداقل من يكي كه از كارهام

خبر نداشتند حساب كار خودمو كردم

اون من و شيما چنان تو لك

بوديم كه حدددددددددددددد نداشت تازه جالب اونجا كه

هم ديگه رو دلداري ميداديم (با اينكه ما هيچ كاره بوديم)

اما همكلاسيها كه از رو نميرن

فرداش سر امتحان جغرافيا كه چند تا مراقب داشتيم

روي دستمال كاغذي نوشتند و بازم تقلبي كردند

كه بازم خانوم فهميد

چند روز معاون بامون قهرررررررر

بود

خلاصه اين از گلكاريهاي ما بود

تو رو خدا شما يه وقت اين كار ها رو نكنيد ها

تا خبري جالب تر از

همكلاسيهاي

ناقلا

باي باي

منتظر نظر هاتون هستم

                                       ندا گله

 

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 21:2 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

شاید آن روز که سهراب نوشت...

تا شقایق هست زندگی باید کرد

                خبر از دل پر درد گل یاس نداشت 

باید اینجور نوشت ..

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس

                                                    زندگی

                                                        اجباریست                 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:2 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:55 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

 وای چقدر دلم برای وبلاک تنگ شده بود

راستش یک ۲هفته ای است که از مشهد اومدم اما نمی دونم

این کامیوتر لعنتی من چه مرگشه که هر وقت رمزو زدم مدام میگه رمز را اشتباه

وارد کردید این قدر این  جمله رو دیده بودم که شب که چشم روی چشم میگذاشتم میگفت

رمز اشتباه است

بلا خره هرجوری بود وصل شدم خداییش خیلی دلم برای وب خودمون تنگ شده بود

البته من حالاحالا ها در خدمت شما هستم چون شیما شاید یه چند وقتی نیاد

خداییش حقم داره چون نت لعنتی اینقدر جاذبه داره که اصلا امتحان و میان ترم حالیش نیست

بیچاره خودش با دستای خودش سیم رایانه رو برداشته و قایم کرده

خوب اما از مشهد برااتون بگم

وای جاتون خالی چقدر خوش گذشت

خاطره که زیاد دارم راستش اونجا من(ندا خانم گل گلابتون)و مهرناز یه دفتر خاطره نوشتیم که

براتون بگیم اما الهی مردشور هرچی هر دس و امتحان هستو بشورند

اخه ذات ادمم که نمیذاره نخونی

باعث شده که اصلا وقت سر خاروندنم نداشته باشم

اما یه خاطره ی جتالب که شیما براتون گفته این بود که یه خدا از بیخبری میاد از روی شوخی

در یه اتاقی و میزنه ومیره واقعا اونجا بود که معنی یک کلاغ چند کلاغ و که تو دبستان

برام نامفهوم بود و فهمیدم

وای چه اشوبی به اپا شد بچه ها گریه وزاری اشک می ریختند و میلرزیدند

واه واه بیشعورها میگفتن اگه شب اومد و دزدیدمون چی کار کنیم

اخه اینقدر ادم خررررررررررررررررررررررررررر

راستش من که فقط میخندیدم بچه ها میگفتن اخه تو چقدر بی احساسی

یکی دیگه از خاطرات اینکه وای هر وفت یادم میاد از خنده غش میکنم

راستش وقتی داشتیم حرکت میکردیم و بعد از کلی ماجرا کوپمونو پیدا کردیم (البته پیداکردن کوپه یه ماجرای خنده داره دیگه داره که اصلا وقتش نیست) قفل کوپه گیر داشت یکی از پسرای خدمه ی

قطار و صدا کردیم که درست کنه اونم تومد تو در و بست که

درست کنه یهو قطار سرعت گرفت وای چه صحنه ای بود

هانیه که وایساده بود افتاد  یهو نقش بر زمین شد و  مهرنازم افتاد روش بابا مگه این

این کوپه ی تنگ چقدر جا داره

تازه این پسره هم تو بود خلاصه این قدر فجیح بود که ای هانیه خورد به

پشت پسره (بی تربیت ها تفسیر نکنید)

حالا شما فقط این لحظه رو تصور کنید من که اصلا مرده بودم

سرتو نو درد نیارم خلاصه که این سفر برای ما همکلاسی های سود جو سراسر 

خنده و خاطره بود اونم از اون خنده هایی که ادم غش میکنه

راستی برای همه دعا کردم

شما هم برای من دعا کنید که امتحاناتمو

با موفقیت پشت سر بذارم

خوب ۳ ۲ ۱ خدافظ

راستی نظر دربارهی این خاطره ها یادتون نره ها

منتظرم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:26 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

 

 

 

 

توسط - شیما خانوم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:3 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

اگر شما را از همرزمانتان جدا کردند.

 

اگر تجیزاتتان را تسخیر کردند

اگر تفتیش بدنی شدید

 

لباس هایتان را وارسی کردن

 

 

باز هم می توانید .

کار نشد ندارد .

 

توسط = شیما خانوم

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:1 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

مصاحبه ای با شیطان

روزی که شیطان تلفنی تماس گرفت و بی مقدمه گفت: حاضرم رویای تو را تبدیل به واقعیت کنم به ناگاه شوکه شدم، باورم نمی شد، تنم خیس عرق شده بود، وحشت و ترس سراپای وجودم را فرا گرفته بود، به هر زحمتی که بود خودم را جمع کردم و بالاخره قراری برای مصاحبه گذاشتم.

روز مصاحبه:

جناب شیطان با دو ساعت تاخیر حاضر شد. وقتی هم که رسید عذر خواهی کرد و گفت:

مأموریت خطیری پیش اومد که از دوستان ساخته نبود و می بایست خودم انجام می دادم. پیش از انجام مصاحبه گفتم: با چه تضمینی باور کنم که در جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت؟

خندید و گفت: دلیلی ندارد دروغ بگویم. چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم می توانم به خواسته های خودم دست یابم.

گفتم: چه حربه ای؟

جواب داد: غفلت، انسان ها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم.

سوگند یاد می کنم که تا انتقام نگیرم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نمی گذارم. پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم و راهزن راهتان می شوم.

اکنون ببینید چگونه راه را بر شما خواهم بست.

و حالا متن مصاحبه:

عبدالله: لطفاً خودتان را معرفی کنید:

شیطان: فردی هستم از طایفه جن. مسمی به اسم خاص ابلیس و مشهور به اسم عام شیطان، البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس، خناس، عزازیل، عفریت، شیصبان، حارث، مارد، غوی، رجیم، ابومره، ابولبین، مذموم، مرید و .................(1)

عبدالله: پیشه و شغل شما چیست:

شیطان: مشاغل فراوانی دارم، گاهی مسافر کشم، سر دو راهی حق و باطل می ایستم و مسافران را در جاده گمراهی در بست به سفر جهنم می برم. گاهی کشاورزم و بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشانم. گاهی نقاشم، رنگ بطلان به چهره حقیقت می زنم و جامه کژی بر قامت راستی می پوشانم. گاهی هم خلبانم، با بالهای وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمی چرخ می زنم تا باند مناسب برای فرود بیابم.(2)

 

عبدالله: دشمنی دیرینه ات با آدمی زاد از کجا سر چشمه می گیرد؟

شیطان: ماجرا از آن روزی شروع شد که صحنه آرای خلقت، دست به کار آفرینش آدم شد. (3) ملائک نه از روی اعتراض که از روی کنجکاوی گفتند: این موجود خاکی که می آفرینی بر روی زمین فساد ها خواهد انگیخت و خون های بسیار خواهد ریخت. اگر قصد تو طاعت بردن است که ما در فرمانبری مطاعیم. و اگر مقصود تو تسبیح و تقدیس است که ما پیوسته در این کاریم. (4)

با ما بگو حکمت این کار در چیست؟ او در جواب فرمود:

در این کار رازهاییست سر به مهر، من آنچه را که در خشت خام می بینم شما در آینه هم نخواهید دید.(5)

این چنین بود که خالق به واسطه این مخلوق نوپای دو پا به خود بالید و بر ما فخر فروخت، آنگاه فرمانمان داد که:

 (در مقابل این مخلوق خاکی به خاک سجده فرو افتید!)

 تمامی فرشتگان بی درنگ بر آدم سجده بردند.

 این فرمان اما بر من بسیار گران آمد، چه آنکه من سوابقی درخشان داشتم، تنها 6000 سال (6)  ( با حساب دنیای شما البته صد و نه میلیارد و پانصد میلیون سال دنیا (7)) ، خالصانه خدای را در آسمان ها دوشادوش فرشتگان  پرستیده بودم، آنقدر مستغرق در عبادت بودم که فرشتگان گمان می کردند که من نیز چون آنها فرشته ام، من نتوانستم بار این خفت را بدوش بکشم. هر چه باشد آفرینش من از آتش بود و او از خاک، برتری من بر او چون آفتاب روز روشن بود، من کجا می توانستم بر انسانی خاکزاد سجده برم.

آری، آن روز گستاخانه در برابر خالق ایستادم و متکبرانه از این فرمان سر باز زدم.

این بود که از درگاه ربوبی اش رانده شدم. از آن به بعد کینه آدم را سخت به دل گرفتم و هر روز آتش این کینه در دلم شعله ورتر می شود.

 

توسط شیما خانوم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:49 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

چند تا عکس با حال ............

 

 

 

 

http://simaaa.blogspot.com

 

 

چه موهایی دارن . بهههههههههههه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:44 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام

دیروز زنگ به بچه ها زدم .

راستش اولش که اول هی زنگ به موبایل ندا می زدم و بهش اس ام اس می دادم .

ولی بی فایده بود کسی بر نمیداشت همین طور بقیه بچه ها مثل اینکه مدیر محترم موبایلاشونو توی راه اهن گرفته بوده و پس به ماماناشون داده .

اول  که زنگ زدم گفتم اتاق ۲۰۹ زنه با یه حالت خوحالی گفت رفتن نیستن . چیکار کرده بودن خدا می دونه

بعدش هی زنگ می زدم بعد ۲ ساعت اشغال بود بلاخره ازاد شد یه پسره گوشی رو برداشت گفت هتل .......... بفرمایید

میشه وصل کنید اتاق ۲۰۹ .

بعد یارو وصل می کنه و از بوق خوشگلا می زنه . بعد ندا گوشی رو بر میداره .

ندا-الو

من - سلام دیوونه خوبی

ندا- هنوز منو نشناخته بود با یه حالت سردی جواب سلام مارو داد بعد گفت شیمایی

من- خوبه ۲ روز رفتی مارو از یاد بردی

ندا- یه فحش رکیکی را می ده که جایز نیست بگم خصوصی است و یه کوچولو حرف زدیم حالا هی بچه ها گوشی رو از دست هم می گرفتن ا هم قاطی کرده بودیم کی به کیه .

ندا یه چیزیگفت که از خنده روده بر شدم می گفت که یه نفر میاد در میزنه و در میره و نادیا یه پسر که لباس مشکی بوده رو دیده حالا دارن گریه می کنن که این چرا این طور می کنه

درست عین بچه کوچولو ها .

مهرناز و هانیه و الیسا و مریم و نادیا حرف زدیم .

مریم گوشی رو گرفت و گفت وای نمی دونی شیما یکی میاد در میزنه و در میره به خدا چیکار کنیم

من- مریم اخه این چه حرفیه که می زنی هتل امنیت داره نگهبان داره و اصلا کسی حق نداره هیچ غلطی بکنه .

بعدش نادیا گوشی رو گرفت و همین مزخرفاتو تحویل ما داد مهرناز جونمم وقتی فهمید منم که با جیغ گوشی رو گرفت

مهرناز بعد از احئال پرسیو دلم برات تنگ شده و جات خالیه و از این جور حرفا گفت . شیما رفتم واسه ........(پسر عموی من ) لباس گرفتم

من- مهرناز دروغ می گی

ندا یهو گوشی رو می گیره می گه . شیما این رفته واسه ی ........لباس گرفته دیوونه است به خدا

من- دروغ می گی گوشی رو بده به مهرناز

مهرناز- الو شما نمی دونی که لباسه چقدر خوشگله و واسم گفت چه جوریه .

من - دهنم وا مونده بود اخه تو سالمی کی گفته بهت این کارو بکنی .

مهرناز - خب بهش می دی

من -مهرنازی جون شیما مال کیه ؟

مهرناز - ماله .......

من- جون من و کلی و با اصرار گفت ماله دایی کوچیکه اش که ۱۸ .۱۹ سال باید داشته باشه است

مهرناز- ولی اول ........ اگه نخواست می دم به .......(دایی اش)

و بعدش یهو نادیا گوشی رو می گیره

نادیا - سلام شیما خوبی

من- نادیا تو که الان سلام کردی من که با تو حرف زده بودم چرا سلام می کنی .

نادیا - همین طوری و یه ذره حرف زدیم بعدش الیسا گوشی رو گرفت و حرف زدیم با هانیه هم همون اولا حرف زدیم .

یهو داشتم با الیسا حرف می زدم دیدم صدای گریه میاد

من- الیسا کیه ؟

الیسا - مریمه

من - چشه ؟

الیسا - نمی دونم به خدا نمی دونی این جا چه خبره .

ندا گوشی رو می گیره

من - ندا گوشی رو بده به مریم

من- مریم چته چرا گریه می کنی نی نی کوچولو

مریم در حالی که به شدت گریه می کرد یه چیزایی را برای خودش به زبان انسان های نخستین بلغور کرد که هر چی خواستم ارو مش کنم نشد بهش گفتم گوشی رو بده یکی واسم ترجمه کنه .

مهرناز - وایییییی یه لحظه خفه شید بچه ها

من- مهرناز برو ارومشون کن

ندا- شیما نمی دونی که دارن مسافرت و کوفتمون می کنن .

مهرناز گوشی رو میگیره .و صدای ندا میاد که داره با مریمو نادیا دعوا می کنه من به مهرناز یه چیزایی می گم که کاملا خصوصی می باشد

مهرنازم به بچه ها می گه بریم به نیلوفر و ملیکا و مینا هم بگیم بیان حرف بزنیم

من- کیا دارن گریه می کنن ؟

مهرناز - مریم که اروم شد حالا نادیا شروع کرده .

من- از تعجب دهنم وا مونده بود . خب به خانوم مدیر بگید بیاد ردیف کنه براتون ببینید کیه ؟

مهرناز - نه حالا دوباره الان اون اومد در زد و در رفت و حالا می شیم تا صبح حرف می زنیم یادشون میره .

و بعد هم خدا حافظی

حالا خود ندا میاد همه چی رو براتون می گه .

بای

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:13 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام

خوبین . منه نگو .صبح که پاشدم از خواب کلی گریه کردم با این که ظهر دوستامو می دیدم اما دلم براشون تنگ می شد . سر کلاس هم کلی دلم گرفته بود .

زنگ اخر بچه ها خداحافظی می کردن اینقدر دلم گرفته بود که حد نداشت می خواستم گریه کنم بغض توی گلوم بود حالم بد بود هر کدوم از دوستامو که بغل می کردم و می بوسیدم این بغض بالا تر میومد کم کم بالا اومد بالاتر و بالا تر . گوشه ی چشمم خیس شد اما نزاشتم دم اخری ناراحت  بشن . سعیده که زد زیر گریه .

دلم برای همه تنگ شده واسه ی مهرنازم تا بعدازظهرا زنگ بزنه کلی بگیم و بخندیم و سر کلاس هی حرف بزنیم و معلما دعوامون کنن.

واسه ی ندای گلم تا با هم بخندیم . راستی کی گفته منو ندا با هم قهریم و دعوا کردیم ای کاش از پشت اینترنت می تونستید لحن منو بخونید اما حیف......نه بابا من پسورد این جارو شب به ندا اس ام اس زدم .

داشتم می گفتم =

واسه ینادیا تا خاطره از خودش ول کنه دم اخری هم هر چی گفتم یه خاطره بگو گفت نمتونم من دروغ نمگم . عین دوم بلده حرف بزنه . واسه ی مریم هم دلم تنگ شده واسه ی اون قر دادناش .

واسه ی مهشید . واسهی الیسا ی عزیزم واسهی هانیه و دیر فرکانس گرفتنش . واسه ی مهدیه .

واسه ی نیلوفر و ملیکا و مینا و لوس بازی هاشون .

و واسه ی امام رضا هم دلم تنگ شده چرا نخواستی بیام شاید هم خودم نخواستم نمی دونم . ولی.........

یا ضامن اهو

قربون خودتو و عاشقات برم اقا.

خدانگهدار

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:32 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام

خوبین .

نمی دونم ندا جون من توی پست قبلی چی بهت گفته بودم که به من توهین کردی و فحش دادی .

باشه من غلط کردم . با این حرفا احترام خودت از بین می ره قبول کن که تموم کارای وبلاگ پای من بوده و تو هم هرزگاهی میومدی می نویشتی از الان اداره ی کل وبلاگ با خودمه تا مدتی .

اگه منتمو بکشی باز بهت پسورد رو می دم پس خود دانی . خودتم می دونی عین موم تو دستمی میل خودته !

می خوای دوباره وبلاگ بنویسی و پسورد این وبلاگ رو به فک و فامیل و خاله ات ندی باشه بهت می دم اگه هم نه این وبلاگ حذف می شه چون خودت می دونی  من یه وبلاگ دیگه هم دارم

 

دوستان الیسا و نادیا نمیان بنویسن .

اگه ندا قبول کرد منو و ندا و گاهی هم مهرناز .

من رفتم .............

بای

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:57 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

اول سلام به تمام همکلاسی های دنیا وسلام مخصوص به کسانی که با نظراتشون مارو یاری میکنن تا به کارهامون ادامه بدیم  که میگی من به وبلاک نمی یام شاید کمی دیر میکنم اونم به خاطر اینکه کمی درسامون سنگین شده بود اما حالا اومدم ولی خاطره ی تازهای از گل کاری هامون ندارم

فردا میان ترم تاریخ داریم خوندم اما نمی دونم چراخیالم راحت نیست

تازه سه شنبه از طرف مدرسه دازیم میریم مشهد اما بعضی از این همکلاسی ها بی وفایی

کردن و نمیان

از جمله همین شیما خانم بلبل زبون

حالا دیگه دیر وقته منم حسابی از وقت خوابم گذشته (عین نینی کوچولوها )

این بار که اومدم فقط از خاطرات مشهد براتون میگم

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:15 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام  سلام

من شیمام . اهان خیلی دوستم داری می دونستم . میمیری برام بازم می دونستم . عاشقمی می دونستم .

بسه هر چی قربون صدقه ی خودم جلو ی اینه رفتم

 

چطوری تو یادی از من نمی کنی ؟ خیلی بی معرفتی .

الیسا کو؟

راستش کامپیوترش فونت فارسی نداره باید مامانش درست کنه واسش .

نادیاکو ؟

اونم از شما چه پنهون ای دی اس ال تموم شده باباشم مسافرته تا بیاد طول می کشه .

مهرناز کو ؟

اونم از شما چه پنهون تا چند روز دیگه اینترنش وصل می شه .

ندا کو ؟

تو خونه شه . مگه ندا رو دادی به من که سراغشو از من می گیری ؟

 

هان ؟

ولی خدا وکیلی ندا میاد کم و بیش

شیما کو ؟

همین جاست همیشه این جا پلاسه . ببین همه ی کارای این جا رو دوش منه هیچ کی اپ نمی کنه اخه من خودمم وبلاگ دارم به غیر از این جا باید به اون برسم ایال وارم . شوهر دارم بچه دارم نوه دارم هر روز باید نوه هامو ببرم پارک واسشون قاقالی لی بخرم . شوهرم هی می گه مس بساب من می گم چی جور چی جور ؟؟؟؟

اخه من چه گیری کردم . مس اینترنتو از صبح تاشب باید بسابم .

خب خاطره از خود ول کنم .

امروز زبان داشتیم امتحان منظورمه ۲ طومار بود پدرم در اومد سوالا همش شبیه به هم همه رو قاطی کردم .

این معلم دیونه چشاشو ۴ تا کرده بود نمی شست که هی راه می رفت . اعصابم خورد شده بود سر کلاس همه میشه تقلبی کرد جز این .

خلاصه این بار نتونستم ولی ۲ .۳ تا سوال با شراره مشورت کردیم اما خوب فیض نبردم .

با مهرناز که اصلا نتونستم حرصم دراومده بود هی پا می زدم تو کمرش اونم خیال می کرد من سوال دارم هی دستشو اورد که من کاغذ بدم منم پامو می گذاشتم تو دستش .

منم بچه شر کلاس .

ولی اخر کار مهرناز ازم یه سوال پرسی که غلط جوابش دادم خوب بلد نبودم چرا منو می زنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این جا وبلاگ منه و تو مهمونی حق نداری به من بگی چرا ؟

دیگه هم هیچی نشد .... فردافیزیک داریممممممممم . بالا بیار اهان خوب شد از معلمشو از خودش حالم به هم می خوره

ریاضی هم داریم . اخ جووووون .

فارسی هم داریم اوووووق .

خب من برم به درس بسیار بسیار زهرمار فیزیک بپردازم .

بای

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:15 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام گلای من .

بنده شیمام شله دست دست .به افتخارم .

به قول ندا از سرخوشی زیاد از حد باعث شده من الان بیام پای نت .

فردا جغرافیا داریم . منظورم امتحانه .

۱ درس خوندم . بی خیال تقلی رو خدا واسه همین وقتا داده البت من جونمم در بیاد همشو کامل می خونم و نخونده سر جلسه امتحان نمی رم . راستی ندا چقدر از خودت تعریف کردی . شاید شما نتونید پست قبلی ندا رو بخونید نمی دونم چیکارش کرده بچه مون سر خوشه دیگه حالا از فردا یادش می دم .

راستی ندا ماجرای رقصو نمی گم دوست ندارم .

باید بگم نادیا و مهرناز و الیسا هم به زودی اپ می کنن . غصه نخورید خودم مجبورشون می کنم . اهان بیشتر نظر بدید . نظر می خوام یالا .

راستی نمی دونم الیسا فارسی کامپیوترش داره یا نه اخه دوستم المانی است . (دلت بسوزه )

ولی فکر کنم داشته باشه . می رم سر خاطره =

امروز امتحان ادبیات داشتیم .

دوباره صندلی ها رو طوری چیندیم که بشه از معلومات هم استفاده برد. ۲ صفحه تست و یک صفحه تشریحی بود حالا کل کلاس در ارتباط بودیم . منو و سعیده و مهرناز و شراره و مریم و اون یکی مریم و الیسا . اون یکی ندا . مهشید و اعظم و نادیا و مهسا فعلا همینا یادم میاد .

نادیا دیونه کل تشریحی ها رو به این طولانی بهش گفتم اخر سر برگه داد شیما بیا برگه ها عوض !!!!

من = برو گمشو عوضی از رو نمی ری یهو بلند شه بیاد ببینه بالا برگه ام نوشته نادیا چه خاکی تو سرم کنم ؟ جواب مدیرو چی بدیم ؟.....

وندادمش پرو تازه سر عربی هم همه رو از من گرفت .

الانم ندا زنگ زد . باهام کار داشت من چه ادم مهمی هستما .

من دیگه باید برم .

این عکسه ی بالایی مال پسرایی است که چشم دیدن دخترا رو ندارن . حالا بازش کنو بخند .

روی عکس کلیک کنید بزرگ بشه .

 

بای .

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:44 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

  توی کلاس بودیم وامتحان عربی داشتیم منم که ندا باشم نمی

 خوام از خودم تعریف کنم اما توی   کلاس عربیم از همه بهتره

بچه گفتند بیاین صندلی هارا طوری بچینیم که ما همکلاسی ها

 صندلی هامون روبرو هم باشه سرتونو درد نیارم نشستیم و

خانوم عربی مون هم که درصد خیلی بالایی سرخوشه اومد و

 هیچی نفهمید امتحان شروع شد من داشتم سوالاتو به راحتی

 جواب میدادم که دیدم صدای خفیفی داره منو دصدا می زنه

سرمو بر گردوندم دیدم یکی از بچه ها التماس دعا داره داشتم

 شاخ در مییاوردم اخه هنوز چند دقیقه از شروع امتحان نگذشته

 بود یه برگه از پشت سر بهم داد سوال یکو به طور کامل

می خواست خانوم شک کرد ازمن که خیلی پیشش عزیزم

پرسیدچی بهت میگه که کلاس از صدای خنده منفجر شد

خانومم خندید  ۵دقیقه از امتحان می گذشت که تقلبی ها

شروع شد یه برگه از جلو یه برگه از عقب یه وفت این قدر برگه

دهازیاد شده بود که قاطی کردم کدام برگه مال کیه خلاصه

تقلبی ها اینقدر فجیح  بود که بدترین شاگرد کلاس منو ماچ

میکردو می گفت ۲۰ میشم البته اشتباه نشه وفکر نکنید ما

مدرسه های پایین شهر هستیم این خاطره ها مال یکی از

بهترین مدرسه های شهره که هگه اسمشو بگم شاخ در میارید

  

                                                                                                                                                                                  

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:19 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام من ندا هستم دوست دارم شعری که حامد تنها برای  دخترها نوشته با کمی ویرایش به خودش پس بدم                         گر بمیرد پسری از قبر او روید گلی                                                گربمیرند پسران دنیا گلستان میشود                                                              

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:18 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام

اولا خوبی ؟ خوشی دماغت چاغه ؟

من شیمام که دارم میاپم فقط می خواستم اولین اپ اینجا مال من باشه خب . بعدا میایم به اتفاق بقیه و می اپم .

بای

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:34 توسط ندا شیما مهرناز نادیا |

سلام
اول اینکه خیلی به وبلاگ گروهی ما خوش اومدید سر افرازمون کردید .
ما چند تا همکلاسی تحت نام های =
شیما......ندا......مهرناز... نادیا...هستیم که تصمیم به درست کردن وبلاگی برای ثبت خاطراتمون کردیم . این وبلاگ توسط ما درست شده تا همیشه یادمون باشه و یادمون نره که روزهایی باهم بودیم با هم خندیدم . با هم کلی خاطره داریم . این چیزا نباید به دست چرخ روزگار فراموش می شد .


باتشکر

نظر یادتون نرها

Home
Email
Night Skin